|
داستان ها ویادداشت های شخصی در باب مسائل اجتماعی و فرهنگی
|
بعلت نیاز به استراحت و تمدد اعصاب برای مدت کوتاهی در خدمت دوستان نخواهم بود .به محض بهبودی باز خواهم گشت ![]()
دخیل بر دفینه (قسمت چهاردهم )
فرهاد نگاهی به ساعت مچی اش انداخت . ده دقیقه از 2 بامداد گذشته بود .
مهندس که از توی آینه اتومبیل فرهاد را می پایید گفت :
فرهاد ساعت چنده ؟
فرهاد :هیچی مهندس تازه سرشب لاتهاست! .هنوز تا صبح خیلی مونده .
فرهاد دست چپش را روی شانه مهندس گذاشت و گفت : مهندس . پاتو بگذار رو پدال گاز و از نفیسه سبفت بگیر . زشته که یک زن بتونه از شما جلو بزنه . درسته شما مثل بهرام در زندگی فردی تون شخصی زن ذلیل هستید .لاقل در زندگی اجتماعی جلوی زنها کم نیارید .زشته براتون .
بهرام رو به عقب کرده و اخم الود به فرهاد گفت :چرا فکر می کنی من زن ذلیلم ؟
فرهاد : بهرام جان !این که دیگه اظهر ومن الشمس هست . شما بدون اجازه عیال محترمتون آب هم نمی خورید .وگرنه چه لزومی داشت عیال تو بفهمه ما دنبال دفینه هستیم . می تونستیم مهمونی قرارهامون رو خونه نفیسه بندازیم .منتهی تو گفتی نه خونه ما بندازید تا زنم هم وارد ماجرابشه .!
بهرام : اینکه من اینقدر زنم رو دوست دارم که هیچ چیز رو از اون پنهون نمی کنم معناش زن ذلیلی نیست . زن ذلیل واقعی تو هستی که تا چشمت به یک زن می افته حالی به حالی میشی و مثل صابون کف می کنی .اینکه من و زنم اینقدر باهم رفیق هستیم که هیچ چیز رو از هم پنهون نمی کنیم معنی اش صمیمت است نه زن ذلیلی !
فرهاد پوزخندی زد و گفت : اینها همه توجیه آبرومندانه است . همه سرپوش گذاشتن به این ضعف هست .این کجاش معنی صمیمیت رو میده . حرف تو منو یاد این جوکه میندازه که میگن به یک پایین شهری گفتند زن ذلیلی یعنی چی ؟ اونهم گفت همینی که بالاشهریها بهش میگن "تفاهم " حالا جنابعالی یک قدم جلوتر رفتی و اسمش رو گذاشتی صمیمیت . منو یاد نزول خورها میندازی که جدیدا به نزول میگن اسکونت !
بهرام نگاهی به مهندس انداخت و رو به فرهاد گفت : تو فرهنگ تو کلمات معنی خاص خودشون رو دارن . اگر تعبیر تو از صمیمیت بین زن و شوهر زن ذلیلی هست . آره .من زن ذلیلم .منتهی ذلیل زن خودم هستم نه مثل تو پاچه ورمال لکاته ها و فاحشه ها .
فرهاد لبخند تمسخر امیزی زد و گفت : دی اشتباه تو همین جاست دیگه پسرخوب و مرد زندگی و خانواده دوست !. من اگر ذلیل زنی بودم چه فاحشه چه غیرفاحشه پابند اون می شدم . ولی من به هر بوستانی که رسیدم گلی چیدم و رفتم .من ذلیل کردم که ذلیل نشدم .
بهرام : فکر می کنی . در ذلیل بودن تو همین بس که ده بار موس موس نفیسه رو کردی و اون تو رو تحقیر کرد .
فرهاد : نخیر !تو هر کفتری رو که بخواهی جلد کنی اول باید دونه بپاشی . زنها خصلت وجودیشون این هست تامیره دنبالشون ناز و افاده میکنن ولی وقتی رگ خوابشون رو بدست اوردی انوقت نوبت تو هست که بی اعتنایی کنی و اونها بیفتن دنبالت . این یک قانون تثبیت شده در وادی خانم بازی هست .
فرهاد سپس سیگاری از پاکت درآورد و گوشه لب گذاشت و گفت : نظر شما چیه مهندس؟
مهندس کاوش یک مقدار از سرعت ماشین کاست و گفت : اولا که این اصطلاحات زن ذلیلی و مرد ذلیلی و غیره اصطلاحات پیش پا اقتاده و رایج عوام هست . وقتی به کسی میگی مرد ذلیل یا به کسی میگی زن ذلیل هیچ مفهوم واقع بینانه ای را به ذهن متبادر نمی سازه . وجود یک رابطه توام با احترام متفابل میان یک زن و مرد لزوما به ذلیل بودن مرد یا زن منجر نمیشه . مگر اینکه این رابطه قواعد دیگری پیدا کنه و باعث بشه یا زن به مرد تسلط پیدا کنه و یا مرد به زن .انوقت میشه روی این اصطلاح فکر کرد .
فرهاد سیگار را از گوشه لب برداشت و دود ان را یکجا بلعید و گفت : یعنی مهندس جنابعالی الان معتقد به این قضیه هستید که رابطه موجود میان همه زنها و شوهرهای وطنی در چهارچوب مرزهای کشور یک رابطه منطقی است و هیچکس بر دیگری تسلط ندارد .
مهندس : من چنین حرفی نزدم . من با این تعبیر مخالفم که اگر مردی بخاطر حفظ زندگی اش از برخی سخت گیری های زنش چشم پوشید پس ذلیل زنش شده یا بالعکس زنی که برای حفظ زندگی اش از خطاهای شوهرش جشم می پوشید مرد ذلیل شده است .
فرهد قدری تامل کرد و بعد گفت : ولی مهندس قبول داری که الان تعداد مردهایی که زیر سلطه زنشون قرار گرفته اند خیلی بیشتراز قبل شده و زن سالاری نسبت به سابق ابعاد گسترده تری پیدا کرده ؟
مهندس بعد از جابجا کردن دنده گفت :اره !.قبول دارم .ولی رشد این پدیده دلایل اجتماعی و بیرونی داره .یعنی شرایط اجتماعی به بعضی از مردها این سلطه پذیری رو تحمیل کرده .
فرهاد : یعنی چی ؟
مهندس : ببین الان زنها و دخترها نسبت به سابق استقلال مالی بیشتری پیدا کردن .همین استقلال مالی قدرت تصمیم گیری رو برای اونها اسون کرده و اونها دیگه تن به زندگی تحت هرشرایطی رو نمیدن . بعدهم از نظر اجتماعی و اقتصادی بعضی مردها وضعیت نامناسبی پیدا کرده اند . خب !فی المثل مردی که نمیتونه برای زن و بچه اش یک سرپناه پیدا کنه تا سال به سال مجبور به اسباب کشی نباشه .یا انقدر گرفتار هست که نمیتونه دست زنش رو بگیره و یک مسافرتی ببره .یا شبها که از سرکار میاد اینقدر خسته هست که نه میتونه دست نوازشی سر زن و بچه هاش بکشه یا هر هفته که چه بگویم هریکماه بغل زنش بخوابه و یک حالی بازن خودش بکنه . خب دیگه این مرد باید حداقل زبانش در مقابل زنش کوتاه باشه و مدعی نباشه و این قبول ضعف و ناتوانی برای فراهم اوردن یک زندگی مطلوب برای زن و بچه به معنای زن ذلیلی نیست .
از طرف دیگر من مردهایی رو می شناسم که زنهاشون شاغل هستند ولی خودشون یا بیکارند یا اگر کار دارند درامدشون از زنهاشون کمتر هست . بطور مثال من دوستی دارم که خودش کارمند بخش خصوصی هست و درماه دویست هزارتومن دریافتی اش هست ولی زنش کارمند وزارت امورخارجه هست و ماهی ششصد هزار تومن درامد داره . خب معلومه یک همچین مردی در مقابل یک همچین زنی مستاصل هست و زبانش بسته است .چون در اینجا بیشتر این مرد هست که به زن متکی هست نه زن به مرد . خب اگر تو نام این پدیده را میگذاری زن ذلیلی این ذلیل بودن را مناسبات اقتصادی و اجتماعی تازه ای که در جامعه مابوجود آورده به برخی از این مردها تحمیل کرده و بس .
بهرام سکوت را شکست و گفت : بهرحال اگر من هم زن ذلیل هستم زن ذلیلی من از نوع دیگری هست . من زنم شاغل نیست که متکی به درامد اون باشم . زنم خانه دار است ولی من چون دوستش دارم نسبت به او احساس تعهد می کنم . وظیفه خودم میدونم که برای کسی که دوست دارم بهترین زندگی رو فراهم کنم .
فرهاد قدری خود را جابجا کرد و گفت : مهندس .استدلال های شما فابل فهم است ولی این نوع استدلال فقط بی عرضه گی و عدم اعتماد به نفس مردهای بی دست و پا رو به اثبات می رسونه .من با هر زن و دختری که دوست بودم طوری باهاش رفتار می کردم که نه تنها خرجی روی دست من نمی گذاشت که تازه برام خرج هم می کرد . تو بابد مهارت بازی کردن را داشته باشی ولی اگر هوش و ذکاوت نداشته باشی حتی با داشتن برگ های برنده در دستت دراخر بازهم بازنده هستی . من مردهایی رو می شناسم که هم موقعیت مالی برتری نسبت به زنهاشون دارند هم ازنظر قیافه نسبت به زنهاشون سر هستند و هم امتیازات بیشتری نسبت به همسرشان دارند ولی باز هم زن ذلیلند .اتفاقا برخلاف نظر شما مهندس من براین عقیده ام که معادلات اقتصادی و اجتماعی امروز شرایط بازی را به نفع مردها تغییرداده است و هرمردی از شرایط موجود استفاده نکند نهایت بی عرضگی خودش را به اثبات رسانده است .
من چهارماه پیش یک دختر دبیرستانی 18 ساله را تور زدم و اون رو به رختخواب بردم فکر می کنی با چه قیمتی با یک مانتوی بیست و پنج هزار تومانی . خب وقتی این امکان اجتماعی برای تو فراهم است که خوشگلترین و کم سن وسال ترین دخترها را تور بزنی و حالشو ببری .دیگه ناز و غمزه زن خونه محلی از اعراب نداره .
وقتی با کمترین هزینه میتونی دختری رو به چنگ بیاری به ناز و افاده های زن خودت حتی اگر تحصیلکرده و صاحب شغل وبادرامد باشه نباید اعتنایی بکنی . چون تیمم باطل است انجا که آب است.در مقابل عشوه و غمزه و دلربایی های یک دختر هیجده نوزده ساله لوس بازی های یک زن خانه دار سی – چهل ساله چه اعتباری میتونه داشته باشه . بقول شاعر :
جایی که شتر بود به یک غاز
خر قیمت واقعی ندارد !
تازه من خیلی از فاحشه ها رو هم که تور می کنم میبرم خونه نه تنها پولی بهشون نمیدم تازه کاری می کنم پول شام من رو هم خودشون بدند .
مهندس سر را به افسوس تکان داد و گفت : خب
چوبد کردی مباش ایمن زافات
که واجب شد طبیعت را مکافات .
تو یکروز چوب همه این سیاهکاری ها تو میخوری و اتفاقا نمی فهمی از کجا خوردی . تو سر هرکس کلاه بگذاری سرخدا را نمیتونی کلاه بگذاری .
فرهاد سیگار را از لب برداشت و بالبخندی گفت :خدا ؟مگر خدایی هم هست ؟
مهندس گفت : خب .جالب است . من تابحال فکر می کردم تو به مذاهب اعتقادی نداری .نمی دانستم منکر خدا هم هستی
فرهاد : نه مهندس عزیز . من نه منکر خدا هستم نه وجود آن را باور دارم . چون من براساس تجربه به این عقیده رسیدم که قبلا خدایی بود ولی حالا خدا مرده است !این عقیده مردن خدا را خیلی از فلاسفه مطرح کردند
مهندس پوزخندی زد و گفت : لابد همون فلاسفه ای که بخاطر بیست و پنجهزار تومان پول می ایند بغل تو میخوابند نظر تورا تایید کردند .!!!!
فرهاد : نه مهندس !. اونها قدرت مردانگی مرا پذیرفتند و نه نظرات فلسفی مرا .ولی اگر خواستید چند کتاب به شما معرفی می کنم که برخی فلاسفه دران مدعی شده اند خدامرده است و بعضی از کشیش ها هم باور انها را تاییدکردند و گفتند درست است پدراسمانی ما مرده است و ما یتیم شدیم .
مهندس : من این کتابها را دیده ام از لاطائلات هیپی نماها و ادمهای سرگردان و مشکل دار امروزی هست .
فرهاد : بهرحال .من نمی توانم بپذیرم خدایی زنده باشد ولی نسبت به سرنوشت بندگان خود بی مسئولیت باشد . شما نگاهی به دور و اطراف خودت بنداز .انهایی که خدارا نه به شکل ظاهری و ریاکارانه بلکه بشکلی باطنی وقلبی باور دارند از همه لحاظ وضع شان بدتر از انهایی است که خدارا باور دارند . الان در کشورهای پیشرفته که باور به خدا در میان مردمانشان کمرنگ شده زندگی جلوه های زیباتری دارد .برعکس در کشورهای مذهبی و باورمند به خدا مصایب طبیعی و غیرطبیعی بیداد می کند . من خودم یک نمونه واقعی برای شما مثال بزنم . من دوبرادر را می شناسم که اتفاقا ان زمان که بهرام توکار فروش سیگار بود گهگاهی از او خرید داشتند یکی از این برادرها مومن و معتقد بود و مرتب از نیازمندان دستگیری می کرد و سالی یکبار حج عمره اش برقرار بود . بشدت پایبند اصول مذهبی بود وازارش به کسی نمی رسید .برعکس برادر دیگر یک ادم بی قید ولامعصب بود زورش می رسید کلاه هرکسی را می توانست بر میداشت .باانکه سه تا زن و ده تا معشوقه داشت حتی از زن شوهردار هم نمی گذشت . اگر بچه اش از بی پولی می مرد یک ریال کف دست او نمی گذاشت . این دوبرادر بخاطر روحیات متفاوتشان نتوانستند باهم کنار بیایند وبین شان اختلاف شد . در گیر ودار این اختلاف ان برادری که مذهبی بود و پایبند دچار سکته قلبی شد و مرد درعوض ان برادری که اعتقادی به مذهب نداشت زنده ماند وبا دوز و کلک و صحنه سازی توانست حتی مال و سهم برادر مرحومش را بالا بکشد و الان چهارسالی که میگذرد دارد عشق دنیا را می کند و حتی یک سردرد هم نگرفته است . اگر خدایی وجود داشت ایا معادله بازی باید اینگونه رقم می خورد .
مهندس آهی از ته دل کشید و گفت : این حکایتی که تو تعریف کردی مرا یاد یک حکایت تاریخی انذاخت . در تاریخ امده است وقتی اقا محمدخان قاجار که خواجه هم بوده در جنگ با کریمخان زند به پیروزی میرسد و قدرت را از لطفعلی خان زند می گیرد و خودش حاکم می شود .لطفعلی خان زند که شکست خورده و مغلوب میدان بوده زبان به گلایه از خدا میگشاید و می گوید :
یارب ستدی ملک زدست چومنی
دادی به مخنثی نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد
پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی .
این چیزهایی که تو میگویی هست ولی نفی وجود خدا نمی کند . ما نمی توانیم برای خدا تعیین تکلیف نماییم که در مورد چه مسئله ای چگونه برخورد کند . چون حکمت و مشیت الهی را ما تعیین نمی کنیم و اما اینکه می گویی چرا ممالکی که خداباوری درمیان مردم انها کمرنگ است به پیشرفت نائل شده اند و ممالکی که به باورهای مذهبی والهی پایبند هستند عقب مانده اند باز ربطی به خدا ندارد .هر ملتی سرنوشت خودش را رقم می زند .خود خدا در قران گفته است ما سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهیم مگر انکه خود آن قوم درصدد تغییر وضع خویش برایند .
بهرام دوباره سکوت را شکست و قبل از انکه فرهاد لب به سخن بگشاید گفت : خب مهندس از زمان مشروطیت یعنی یکصد ساله گذشته تا به الان چرا هر دفعه مردم ما برای بهبود وضعیت خویش بپا خواسته اند نتیجه مطلوبی نگرفته اند .چرا انهایی که قول دمکراسی دادند نتوانستند ان را برقرار کنند .چرا انها که قول اصلاحات دادند به عهد خود وفا نکردند .چرا انهایی که وعده عدالت دادند نتوانستند ان را محقق سازند .
مهندس بالبخند گفت :دلیل آن روشن است فرهاد جان !با آدمهای کوچک نمی توان کارهای بزرگ انجام داد . و هنوز جامعه ما مستعد رسیدن به ان ارمانها نیست .
فرهاد گفت :پس به این ترتیب ماباید بیخود وعده بهبود اوضاع را به خود ندهیم و بهترین کار این است که برویم خانه و رو به قبله دراز بکشیم و بمیریم .
بهرام نفس عمیقی کشید و رو به فرهاد گفت :اگر به من میگویی .بنظر من نسل ما انقدر بدبخت و سیاه بخت است که حتی آرزوی مردن را هم باید به گور ببریم !!!
دخیل بر دفینه (قسمت سیزدهم )
بعداز کشف دفینه و خارج ساختن آن همه شتابان به سمت خودروها هجوم آوردند .دستگاه گنج یاب و دفینه را داخل پیکان مهرداد قرار دادند و با همان ترکیب درخودروها قرار گرفته و راهی تهران شدند .
حس و حال عجیبی به بهرام دست داده بود .حس ناشناخته ای که هیچگاه درزندگی تجربه نکرده بود احساس شادی بی انتهاء توام با دلهره . باور نمی کرد تا چند روز دیگر زندگی اش از اینرو به آن رو خواهد شد .در مخیله اش نمی گنجید روزگار باردیگر روی خوش به او نشان داده و درهای سعادت و خوشبختی را بر روی او گشوده است .وقتی به سهم اش از دفینه فکر می کرد در قالب خودقرار نمی گرفت.همواره مثل ویبره از راست به چپ می چرخید و از چپ به راست .
مهندس و فرهاد نیز متوجه دگرگونی حال بهرام شده بودند ولی به روی او نمی اوردند . بهرام با روشن کردن سیگار سعی کرد تمرکز خود را باز یابد و بر جای خویش ارام گیرد .
وقتی بهرام قدری ارامش خود را بازیافت فرهاد سعی کرد اورا از حس و حالی که ناشی از ذوق زدگی های بهت اور است بیرون بیاورد .ازاینرو رو به بهرام گفت :
- بهرام به چی فکر می کنی ؟حالا دیدی پول یعنی همه چیز .
بهرام که سعی کرد خود را عادی نشان دهد گفت :ولی تابحال سکس برای تو همه چیز بود .
فرهاد : خب من پول رو برای سکس میخوام .مثل زنهای فاحشه نیستم که سکس رو برای پول میخوان . اونها بیشتر از اینکه به خود سکس فکرکنند به پولی که از اون درمی ارند فکر می کنند . ولی من وقتی که به پول می رسم انوقت پول را در خدمت سکس قرار میدم . من همیشه براین اعتقادم که پول درخدمت انسان است نه انسان درخدمت پول . برای همین به کسانی که توی زندگی فقط به شکم اهمیت میدن و بخاطر خساست و بی کفایتی زیرشکم را نادیده میگیرند با دیده تحقیر نگاه می کنم . حکایتی هست که میگن یکروز به یکی از این ادمها گفتند اخر چقدر تو کار می کنی و شکمت می خورد .یکبارهم بگذار شکمت کارکند و تو بخور !!!!
بهرام گفت : وجود ادمهایی مثل تو باعث میشه که ادم از پولدارشدن خودش بدش بیاد . نمی دونم کجا خونده بودم که نویسنده ای گفته بود پول خیلی بی ارزش است . برای اینکه بدانید چقدر از نظر خدا منفور است ببینیدخدا اون رو در دست چه ادمهای نالایقی قرار داد.
مهندس گفت : که نتیجه اخلاقی اش می شود همین ضرب المثل عامیانه که :
درم داران عالم را کرم نیست
کرم داران عالم را درم نیست .
فرهاد گفت :قانونش اینه اگر قراربود درم داران عالم اهل کرم و بخشش بودند که ثروتمند نمی شدند . اونها پول رو برای پول میخواهند نه پول را برای زندگی .برای اونها پول هدف هست نه وسیله .ولی پول برای من فقط درحکم یک وسیله است که مرا سریع تر به اهداف و مقاصد خودم می رساند .
درهمین حال نفیسه بوق زنان از سمت راست انها سبقت گرفت و لبخند زنان جلوی آردی مهندس پیچید .
مهندس گفت : نفیسه هم این وقت شب شیطونی اش گل کرده .
فرهاد گفت : اختیار دارید مهندس همه شیطونی ها همیشه توی همه خونه ها دوازده شب به بعد شروع میشه .توروز روشن که نمیشه شیطونی کرد .
بهرام دست زیرچانه اش گذاشت و گقت : عجب مکافاتی داریم .دوباره نفیسه روسری اش را برداشته !
فرهاد پوزخند زنان گفت : طبیعه چیکارش داری بیچاره رو .من شب رو برای این دوست دارم که خیلی از چیزها رو که روز نمیشه دراورد شب همه در می ارند .!خب بگذار نفیسه هم موهاشو دراره .
بهرام بی اعتناء به لیچارگویی های فرهاد رو به مهندس گفت :
_مهندس .راستی شما که اهل مطالعه هستی .نظرت درمورد حجاب چیه . اخه الان یک معضل شده . واقعا خیلی از زنهای ما عقده ای شدند . چطور میشه راه حلی برای این قضیه پیدا کرد .
مهندس کمی ازفشار بر روی پدال گاز کم کرد و گفت : ببین بهرام جان . این قضیه خیلی پیچیده و چندلایه است . چراکه درمیان اسلام شناسان و حتی خیلی از عالمان دینی دراین زمینه ها اختلاف نظر وجود دارد . قبل از اینکه وارد بحث حجاب بشیم باید این نکته رو بهت بگم تا هضم بقیه چیزهایی که میگم برات اسون باشه . عالمان دینی و اسلام شناسان اصول و احکام اسلام را به دوبخش تقسیم کرده اند که عبارتند از محکمات و متشابهات .
منظور از محکمات احکام واصولی هستند که در طول زمان تغییر نمی کنند مثلا دزدی و رشوه و قتل نفس در همه دوره ها مذموم است ربطی به زمان و مکان ندارد ولی یک سری احکام و شعائر و فرایض است که اینها جزو متشابهات هستند یعنی باید براساس مقتضیات زمان برای انها راه حلی زمانه پسند پیدا کرد .مثلا صیغه یا ازدواج موقت در صدراسلام گاهی توسط پیامبر حرام اعلام می شد گاهی هم حلال و پیامبر بستگی به شرایط زمان ان را ممنوع و یا آزاد می ساخت . یا چرا راه دور برویم .درهمان سالهای بعد از انقلاب شطرنج وماهی اوزون برون و خرید وفروش ارز و الات موسیقی حرام بود . ولی به تدریج از سوی مقامات رده بالای کشور بعنوان یک واقعیات اجتناب ناپذیر پذیرفته شد و حلال اعلام گردید .
درمورد حجاب بیشتر علمایی که سنتی می اندیشند آن را جزو محکمات دین بشمار می اورند و انکارحجاب را انکار ضروریات دین تلقی می کنند ولی هستند معدودی دیگر که حجاب را جزو متشابهات می دانند می گویند به اقتضای زمانه باید دران تجدیدنظرکرد ولی خب چون دراقلیت هستند حرفهایشان به جایی نمی رسد و ازانجا که برخلاف علمای سنتی که بسیار درمیان مردم سنتی اندیش ما دارای پایگاه هستند نفوذی ندارند تاثیری هم نمی توانند بگذارند .
بعد هم شما اگر به شان نزول آیات درقران نگاه کنید همه چیز یکباره حرام نشد بلکه بصورت مقطعی و گام به گام بعضی چیزها حرام شد . فی المثل من درجایی خوانده بودم که مشروب درهمان بدو امر حرام نشد بلکه چون اعراب تازه مسلمان ابتدا مشروب می خوردند و بعد به مسجد برای نماز می امدند و درحالت مستی ایات را خوب اداءنمی کردند ابتدا اعلام شد که هنگام اقامه نماز کسی مشروب نخورد .بعد که کاربجاهای باریک کشید دیگر رسما حرام اعلام شد .
حجاب هم همین داستان را دارد که مجال پرداختن به آن در اینجا نیست .
بهرام گفت : خب مهندس !.شما مگر نمی گویید اکثریت مردم ما سنتی اندیش وطرفدار دین سنتی اند ولی من خیلی از دخترها را می شناسم که از دل این خانواده ها بیرون آمدند ولی به اعتقادات والدین خود پشت کرده اند .هرجا فرصتی دست می دهد کشف حجاب می کنند . بنظر من بهتر است در رابطه با این ماجرا یک رفراندوم بگذارند !تا تکلیف همه زنها روشن شود .
مهندس خنده کنان از آینه ماشین نگاهی به فرهاد کرد و گفت :نظر تو چیه فرهاد ؟
فرهاد پکی به سیگارش زد و گفت : شماها خیلی ساده لوح هستید .فکر می کنید برای تصمیم گیرندگان جامعه نظرمن و شما و بهرام مهم است . این حرفهای شما من را یاد فیلم سلام سینمای محسن مخملباف می اندازد . درانجا مخملباف از یکی از علاقمندان بازیگری می پرسد .هدف تو از بازیگر شدن چیه ؟ ان جوان ساده دل می گوید : من میخوام بازیگرشوم تادنیا را نجات دهم .!!مخملباف از جوان دیگری می پرسد :توچی ؟توهم میخواهی بازیگرشوی که دنیا را نجات بدهی آن جوان درپاسخ می گوید :من خودم را نجات بدهم شق القمرکردم نجات دنیا پیشکش .
من مثل شما ارمانی به مسائل نگاه نمی کنم چرا که براین عقیده ام دوران ارمانها و مسلک ها بسرامده . شما نگاه تان به دنیا سخت افزاری هست من نگاهم به دنیا نرم افزاری!!! . شما به رفراندوم فکر می کنید که مثلا روسری را از سر زنان بردارید .من دیگر بجای ارمانگرایی به منافع شخصی ام فکر می کنم .من همین که بتوانم نفیسه را لخت کنم باهاش بخوابم راضی ام به کشف حجاب زنها کاری ندارم چون اصلا سنگ بزرگ همیشه علامت نزدن است .
بنابراین وقتی پای نفیسه درمیان است .من بیشتر به کاندوم فکر می کنم تا رفراندوم !
مهندس گفت : من تو علی رغم تفاوت هایی که باهم داریم یک شباهت هم داریم هردوی ما شکست درارمانها را با پناه بردن به پناهگاههایی جبران کردیم تاغرور شکسته خودمان را بازیابیم .منتهی من به سراغ عرفان رفته ام تو به سراغ سکس .من خشونت درونی ناشی از شکست را باپناه بردن به عرفان تلطیف ساخته ام ولی تو با پناه بردن به سکس انهم از نوع وحشیانه خشونت درونت را به دیگری انتقال میدهی .برای همین است که ازتجاوز بیشتر لذت می بری تا یک رابطه جنسی معقول و متعارف .
فرهاد گفت :خوب ویابد این خصلت را هم زمانه بمن تلقین کرده .وقتی جامعه بما اجازه ندهد هرچیز را درجای درستش مصرف کنیم .بناچار ما آن را در جاهای نادرست خرج می کنیم .برای همین وقتی من با یک زن میخوابم دوست دارم خودم لذت ببرم ولی او زجر بکشد .برای همین زنهایی که بامن میخوابند همیشه تا مدتها بعد آثار کبودی و زخم درنقاط مختلف بدنشان هست .
مهندس گفت :این یعنی سادیسم .چون انچه که سکس را انسانی می سازد تبادل عاطفه با عاطفه است . تو درسکس بیرحمی را جایگزین عاطفه کردی .
فرهادگفت :اگر من نسبت به زنی عاطفه داشته باشم هرگز نمی توانم با او بخوابم .
بهرام نیم دور به عقب چرخید و گفت دیگه از این بحث ها کلافه شدم .بیایید بجای بحث های بی نتیجه هرکدوم روی نقشه هایی که برای پولی که نصیب مون میشه بکنیم .
فرهاد گفت :فکربدی نیست .اول خودت بگو میخواهی چیکار کنی ؟
بهرام گفت : من اول خونه ام رو عوض می کنم . بعد هم یک مغازه میگیرم و می زنم تو همون شغل سابقم .یعنی پخش سیگار منتهی اینبار دیگه سراغ قاچاق نمی رم تا مثل قبل زمین بخورم .بعدهم باخداعهدکردم که به همه کمک کنم .چون خودم زمین خوردم دست همه کسانی رو که توزندگی زمین خوردند میگیرم نمی گم خودم و خودم کون لق بقیه !
فرهاد با نیشخند مکارانه ای گفت : ای بابا . همون پول تورو شناخته که سراغ تو نمیاد . مردحسابی حالا که پول دستت اومد بجای خاصه خرجی و ژست نیکوکاری وخیراندیشی گرفتن بفکر خودت باش .من نقشه باحال تری دارم که با یک تیر دونشون زدن هست .من میخوام یک تولیدی زنانه دوز بزنم که هفت – هشت تا دختر رو استخدام کنم . هر شب هم دست یکی از این دخترها رو میگیرم میبرم خونه . !اینطوری هم برای هفت –هشت تا دختر اشتغال ایجادکردم هم اینکه خودم به نوایی می رسم .
بهرام گفت :ارواح عمه ات .!این کار تو اسمش فاحشه پروری هست نه ایجاد اشتغال . تو با یک فرایند تهوع آور از باکره فاحشه می سازی و اسمش رو میگذاری ایجاد اشتغال .
بهرام سپس رو به مهندس کرد و گفت : مهندس !شما چه فکری برای این سرمایه کردی
مهندس ابروانش را بالا انداخت و فرمان را به سمت راست پیچاند و گفت : ازشما چه پنهان .من یک سرمایه ای از دفینه های قبل دارم .اگر سهمم از این دفینه جور بشه میخوام باکمک یکی از رفقام یک کارخانه لبنیات و تولید بستنی بزنم .
اتفاقا موافقت اصولی ومجوزش رو هم میتونم بگیرم چون اشنا دارم .یکی از رفقایم هم که یک گاوداری بزرگ داره قول داده شیرکارخونه منو تامین کنه . منهم میخوام با این کارم یک کارخیری کرده باشم و یک عده ای بیان از کنارسرمایه من نونی برای زن و بچه شون ببرند . البته کار دشواری هست ولی غیرممکن نیست . مخصوصا در بخش تولیدبستنی چون تعداد رقبا زیاد هست ما باید خیلی حساب شده جلو بریم . من این جاه طلبی رو دارم که بتونم درزمستون بهترین لبنیات و در تابستان بهترین بستنی رو روانه مغازه ها کنم .
فرهاد گفت : مهندس امروز همه دنبال بازکردنی هستند و تو دنبال بستنی !
مهندس با ژست مغرورانه ای گفت :بله قربان .من هم میخوام ایجاد اشتغال کنم ولی نه به شیوه جنابعالی . اون کاری که تو می کنی اسمش افتضاح هست نه اشتغال فرهاد عزیز !
دخیل بر دفینه (قسمت دوازدهم )
فرهاد گفت : یعنی شما نیازهای اساسی وجود ادمی را منکر می شوید جناب مهندس ؟
مهندس : نه عزیز من !.منتهی .من معتقدم نیازها را باید مدیریت کرد . تو به لحاظ بیولوژیکی هم احتیاج به تنفس داری .هم احتیاج به غذا ،هم احتیاج به آب و در عین حال نیاز به سکس .
تو با یک لیوان اب تشنگی ات برطرف می شود . ولی با ده لیوان اب مسلما دچار مشکل هاضمه می شوی . تو باید به قصد شنا داخل استخر بپری نه به نیت خفه شدن .وقتی نیازهایت را سازماندهی و مدیریت نکنی هیچکدام را نمی توانی درست براورده سازی . اب به اندازه کافی میخوری ولی باز هم عطش داری ،غذایت را به اندازه میخوری ولی باز احساس گرسنگی می کنی .. مورد محبت قرار داری ولی باز احساس محرومیت می کنی . به اندازه کافی سکس میکنی ولی باز دچار اشتهای سیری ناپذیر به ارتباط جنسی با جنس مخالف پیدا می کنی . همه اینها دو نکته را در مورد تو به اثبات می رسانند یا تو نیازهای واقعی ات را نشناخته ای یا آن را از مسیر طبیعی اش خارج ساختی ..هرچیزی از مسیر طبیعی اش خارج شود شکل بیمار گونه می یابد .
فرهاد : خب چطوری میتوان اینها را از همدیگر تفکیک کرد؟
مهندس : خیلی راحت . به هرچیزی متناسب با اندازه واقعی اش بپردازی نه بیشتر از ان . واقع بین باشی نه خوشبین بی دلیل و بدبین یکسو نگر . پدیده ها را از زاویه های مختلف ببینی نه فقط از دریچه نگاه هوس وغریزه .
فرهاد می گوید : مهندس صحبت هایتان جذاب است ولی برای من قانع کننده نیست مهندس با پوزخند می گوید :طبیعی هست که اینطور باشه . چون منافع شخصی تو دیوار و سدی نفوذناپذیر درذهن تو ساخته است و تنها دریچه کوچکی دران ایجاد نموده است که هرچیزی سازگار با منافع توست را می پذیرد و بقیه را پس می زند .
فرهاد :ولی مهندس من همچنان براین عقیده ام که زندگی یعنی لذت
مهندس : بشرطی که این لدت را برای همه بخواهی نه اینکه برای خودت خواهان لذت باشی و برای دیگران خواستار ذلت باشی !
فرهاد می اید تا به مهندس بگوید لذت یکی همیشه در گرو ذلت دیگریست که نگاهش به روبرو می افتد و حرف خود را میخورد و می گوید
_ مهندس چرا همه اونجا جمع شدند نکنه به محل دفینه رسیدیم
مهندس : نه .بعید می دونم .لابد بچه ها وایسادن تا نفسی تازه کنند .
وقتی جلوتر می روند می بینند بهرام و نفیسه و مهرداد و دو کارگر افغانی جلوی حوضچه ای ایستادن که اب خنک و زلالی را از دل کوه به درون حوضچه می ریزد .
مهندس تا انها را می بیند می گوید :پس چرا وایسادید
بهرام درحالیکه دو دستش را تا ارنج در اب فرو برده می گوید :
- مهندس بیا دست به این آب بزن ببین چقدر خنکه . اهالی اینجا اعتقاد دارند این اب شفابخش انواع بیماری هاست . بیا یک جرعه از این اب بخور .خنکی اون روح تو رو تازه میکنه .
فرهاد و مهندس مانند بقیه دور حوضچه می نشینند .
فرهاد به نفیسه چشم می دوزد که دست در اب دارد
نفیسه که دست های ظریفش را تا مچ دراب برده و می چرخاند ناگهان دستش رابیرون می اورد و می گوید :ووووی .سردم شد
فرهاد زیرلب می گوید :جوووون .فقط من میتونم گرمت کنم جیگر !
مهندس هم دست براب برده ابتدا صورتش را می شورد و بعد با دودستش اب را در کف دستانش جمع کرده و به نزدیک لبانش بره و می نوشد .
مهرداد هم ترجیع میدهد ایستاده نظاره گر جمع دور حوضچه باشد .
نفیسه طاقت نگاههای شرربار فرهاد را نمی اورد و از سرحوضچه بلند می شود و ده متری به جلو می رود .
فرهاد نیز بدون خجالت و رودرواسی از پای حوضچه بدنبال نفیسه می رود .
نفیسه صدای گامهای فرهاد را می شنود .و درجای خود می ایستد .فرهاد در پشت نفیسه قرار گرفته و می گوید :
- خانوم خانوما ،حال دیگه به مسیج های ما جواب نمیدی
نفیسه بدون انکه رویش را برگرداند می گوید :
- فرهاد چقدر بدم دست از سر من برداری . ؟
فرهاد هم باریتم اهنگ باباکرم در گوشش می خواند :
- هرچقدر چک بکشی و سفته بدی باز بدهکار منی ،حالا دیگه یارمنی !
بعد هم می گوید :نفیسه خانوم اون چیزی که من از شما میخوام پول نیست . یک خرده لطف و کرم هست که شما همیشه از مادریغ داشتی .
نفیسه باخشم می گوید :فرهاد گم شو !.خیلی ملاحظه ات روکردم . من اگر چاک دهنم روباز کنم تورو از این گه خوردن هات پشیمون می کنم ها !بهت گفته باشم . !چیزهایی بارت می کنم که از زبون هیچ زنی نشنیده باشی و یک عمر از من یادگار داشته باشی .
فرهاد چند قدم عقب می رود و می گوید : بروبابا دلت خوشه ، خیلی به اون چیزی که داری می نازی .اون چیزی که تو داری همه زنها و دخترها دارن .تو خیال کردی نوبرش رو اوردی .گل بگیر درشو بابا !
فرهاد می اید به داخل جمع برگردد می بیند انها هم به چند قدمی او رسیده اند
بهرام می گوید :از اینجا به بعد رو دست جمعی بریم تا مکان اول دوسه دقیقه بیشتر راه نیست . نفیسه ترجیع میدهد جلو حرکت کند تا از فرهاد دورتر باشد .ولی فرهاد همچنان چشم به اندام هوس انگیز او دارد .وقتی باد می وزد مانتوی نفیسه را به اندام او می چسباند و برجستگی ها و انحناهای بدن اورا نمودار می سازد و اتش هوس در درون فرهاد را در دل ان شب خنک شعله ورتر می سازد .
وقتی به مخل مورد نظر می رسند . بهرام می گوید :مهندس اولین نقطه باید همین جا باشه .این همون درخت چنار معروف اون هم سنگ های دوقلو . ظاهرا براساس تحلیل شما از نسخه اولین امکان باید تو اینجا باشه یعنی درفاصله میان این درخت چنار و دوسنگ دوقلو.
مهندس می گوید :قوی ترین احتمال همین جاست .اگر اینجا نبود .احتمال اینکه تو اون دونفطه دیگه باشه کم هست ولی خب ما که این راه رو اومدیم اون دونقطه دیگه رو هم امتحان می کنیم
مهندس با اشاره سر از مهرداد میخواهد تا دستگاه گنج یاب را از درون چمدان کوچک بیرون اورد .
مهرداد دستگاه گنج یاب را خارج ساخته و با اشاره از مهندس می پرسد که دستگاه را کجا بگذارد .
مهندس :نزدیک سنگ ها بگذار .امیدوارم به سنگ ها بیشتر نزدیک باشه تا به درخت .جون اگر به درخت نزدیک باشه هنگام حفرکردن به ریشه های درخت می خوریم و حسابی کارمون مشکل میشه و دراوردن دفینه از زیر ریشه های درخت کار اسونی نیست .
مهرداد دستگاه را نزدیک سنگ دوقلو قرار میدهد و همه دوران جمع می شوند .
بهرام می گوید :نفیسه خانم !ظاهرا باید بلد باشه دستگاه رو کار بندازه
مهندس می گوید :منم بلدم . .مشکلی نیست و کلید دستگاه را می زند ولی دستگاه روشن نمی شود . مهندس نگاهی به نفیسه می افکند و می گوید : نفیسه خانم پس چرا دستگاه روشن نشد .نفیسه لبخند زنان پکی به سیگارmoreخود می زند و با لبخند تمسخرامیزی میگوید :جناب مهندس !شما که فرمودید کار با این دستگاه را بلدید
مهندس بدون توجه به طعنه نفیسه می گوید :اره ؛ولی دستگاه روشن نمیشه
نفیسه چند قدم جلو می اید و می گوید : دندون روجیگر بگذارید جناب مهندس !. این دستگاه سه چهار دقیقه باید شارژبشه تا روشن بشه
مهندس با دهان باز می گوید :اوهوم !.چون خیلی وقت بود با این مدل گنج یاب ها کارنکرده بودم یادم رفته بود .
بعد مهندس اشاره به سه چراغ لامپی روی دستگاه می کند و می گوید :ببینید این سه تاچراغ یکیش قرمز هست .یکیش سبز است و یکیش هم زرد . اگر چراغ قرمز روشن بشه نشون میده دفینه ای که زیرخاک هست نقره است .اگر چراغ سبز روشن بشه یعنی اصلا چیزی وجود نداره و اگر هم باشه فلزات بی ارزشی مثل مس و اهن هست .مگر اینکه این مس و اهن ها مربوط به وسایلی باشه که قدمت تاریخی داشته باشند . اگر چراغ زرد روشن بشه نشون میده محتوای دفینه طلاست که امیدوارم اینطور باشه . همه نفس ها را در سینه حبس می کنند و دور دستگاه می نشینند تا ببینند حاصل کار چیست
هفت –هشت دقیقه می گذرد .ولی هیچ چراغی روشن نمی شود
این بار بهرام می گوید :نفیسه خانم چرا پس جواب نمیده ؟
نفیسه بانگاه محبت امیزی به بهرام لبخند می زند و می گوید :صبرکن بهرام جان ! حافظه دستگاه داره میگرده تا دفینه رو پیدا کنه .
مهندس می گوید :حیف شد .گروه قبلی ما یک دستگاه گنج یاب داشت که خیلی پیشرفته بود .اون یک مانیتور کوچک داشت که از توی اون دفینه رو می شد ببینی .حیف که وقتی گروه ما لورفت دستگاهه رو هم ازمون گرفتند .
فرهاد با شیطنت می گوید :مهندس !تو هم اینو میگی که دل مارو اب کنی . داشتم ها رو بگذار کنار . چیزی رو که الان داریم ملاک هست . !هرچی قبلا بودیم مهم نیست .این چیزی که الان هستیم مهمه .بله اینطوری بخواهیم به قضیه نگاه کنیم باید بگم بله ننه بیچاره من هم یکروز دختر بود ولی الان یک پیرزن شصت ساله هست .
مهندس ابروها را درهم می کشد و رو به بهرام می گوید :چه ربطی این حرف فرهاد به حرف من داشت
بهرام می گوید کدامیک از حرفهای فرهاد ربط دارد که این یکی داشته باشد .ناگهان موتور دستگاه شروع به حرکت می کند و صدایی شبیه پمپ کولر منتهی بسیار خفیفتر از خود بیرون می دهد .همه نفس ها را در سینه حبس می کنند و چشم به چراغ ها می دورند . بعد از مدتی در حالیکه دل تو دل هیچکدام نمانده بود دستگاه بوق ظریفی می زند و چراغ زرد روشن می شود .
بهرام از شادی روی زانوهای خود بلند می شود و به هوا می پرد . مهندس هم لبخند زنان از جا بر می خیزد .مهرداد عکس العمل خاصی از خود نشان نمیدهد و به یک لبخند اکتفا می کند فرهاد نگاهی شادمانه به مهندس و بهرام می کند و می زند زیراواز و بشکن زنان می خواند :
کورایشیم بابا کورایشیم بابا کورایشیم
تمام دخمرهای شهر رو دوماد شیم !!!
با مطلب "مزاحمین نوامیس مردم و مضامین ما " در اینجا به روز هستم
دخیل بر دفینه (قسمت یازدهم )
وقتی همه پیاده شدند بهرام روبه جمع کرد و گفت : من بخاطر صرفه جویی در وقت با قد مهای سریع به جلو میرم شما هم بدنبال من بیائید . همانطورکه گفتم این محل تو این موقع شب از دید هر بنی بشری پنهون هست .پس راحت چراغ قوه هاتون رو روشن کنید و بدنبال من بیائید .بهرام قدم پیش نهاد پل چوبی روی رودخانه را رد کرد و مهرداد هم در حالیکه د سته چمدان کوچکی که دستگاه گنج یاب در داخل ان بود ،را در دست داشت به همراه دو کارگر افغانی بدنبال بهرام براه افتادند . نفیسه هم نگاهی به مهندس اصلان و فرهاد انداخت و با اشاره گفت :بفرمایید
فرهاد با چشمانی شرربار و خنده ای خباثت امیز به نفیسه گفت :نه ،نفیسه خانم !شما بفرمایید . من و مهندس اصلان پشت سر شما می ائیم که هم با مهندس در طول راه اختلاط کرده باشیم هم اینکه از عقب هوای شما را داشته باشیم .!
نفیسه متوجه کنایه فرهاد شد .خواست جواب بدهد رعایت حال مهندس را کرد .و براه افتاد . قدری که فاصله گرفت فرهادهم چراغ قوه را روشن کرد و درجوار مهندس به تعقیب نفیسه پرداختند .
انها فاصله را طوری با نفیسه حفظ کردند تا نفیسه متوجه حرفهای انها نشود .
مهندس اصلان رو به فرهاد گفت : فکر کردی نفیسه اینقدر احمق هست که نفهمید تو برای چی میخوای پشت سراون حرکت کنی . میخواهی از عقب باسن اش را که را می رود لنگر می اندازد را دید بزنی .
بهرام گفت : البته مهندس تو این تاریکی دیدزدن رانهای خوش ترکیب نفیسه به سادگی امکان پذیر نیست
مهندس بالبخند گفت :خب اره ،تو پرروتر از اینها هستی .الان ببین نور چراغ قوه رو کجا انداختی !؟.درست روی اندام پایینی نفیسه !.اخه مردحسابی نورچراغ قوه رو بنداز جلو پایمان .اگر تو این تاریکی شب زمین بخوریم و شل و پل بشویم .دوا و دکتر کجا بود . باید انقدر درد بکشیم تا بمیریم
فرهاد :نترس مهندس .من هواتو دارم . تو اگر مستفیم به باسن نفیسه نگاه کنی زمین نمی خوری .چون درست همان مسیری را می روی که نفیسه رفت . اگر قراربود سنگلاخی وچاله ای باشی نفیسه زودتر از ما زمین میخوره !
مهندس خنده ای کرد و گفت : امان از دست تو فرهاد .خداوکیلی جونوری هستی ها !. حیف این هوش و ذکاوتت که اون رو در مسیر درستی بکار نمیندازی .
فرهاد گفت : اتفاقا بهترین راه استفاده از هوش و ذکاوت تو همین راههاست . چون باید طوری بازی کنی که نبازی . وگرنه مخ زدن این زنها و دخترها و کشوندن اونها تو رختخواب کاراسونی نیست . دیر بجنبی حریف یا رقیب زده و برده . راستی مهندس نگاه کن به باسن نفیسه .وقتی تو یک سطح ناهموار راه میره کفل هاش چه تکونی میخوره بقول اصفهونی ها :
جنبون جنبونس اینجا
مشکل اسونس اینجا
برو از پلکون بالا
که منار جنبونس اینجا
این همون مناره
که به لقوه دچاره
توبهار و زمستون
سیاحتگاه یاره
اینجا منار جنبونس
مرکز سیاحونس
ازکارجنبیدنش
عقل ادم حیرونس
مهندس گفت :نه ،ماشاءالله صدای خوبی هم داری .صدات جون میده برای خوندن ترانه های بزمی و کوچه بازاری .خدا می داند با این صدای خوش ات چندتا زن و دختر را بدبخت کردی!
فرهاد گفت :بهرحال باید یک جوری نبض این دخترها و زنها رو بدست اورد چون لامعصب های نامرد هرکدوم قلق خاص خودشون رو دارند .
مهندس اصلان سیگاری گوشه لب گذاشت و گفت : بگذار حالا که ما توی این هوای پاک کوهستانی قرار گرفتیم ما هوا را الوده کنیم و سیگارش را گیراند .
فرهاد هم سیگاری گوشه دهانش گذاشت و گفت : لذت دنیا همینه دیگه مهندس .سیگار و چایی و قلیان و کباب بریان و یک دختر نوبالغ شانزده ساله .انوقت بهشت را توی همین زمین می توان درست کرد البته باضافه این اب و هوای باصفای کوهستان و صدای شرشر رودخانه .
فرهاد سپس پکی به سیگارش زد و گفت : مهندس !. من اولین لذتی رو که تو دنیا تجربه کردم سیگار بود اونهم تو سن چهار –پنج سالگی .
مهندس اصلان بالبخند گفت :مزخرف نگو فرهاد بچه چهار-پنج ساله که نمیتونه سیگار بکشه
فرهاد گفت : بله مهندس به هرکی میگم باور نمی کنه !.ولی من بابام یک اخلاقی داشت که همیشه شب که بساط عرق خوری شو تو خونه پهن می کرد . همیشه یک جرعه کم از ته اسکان مشروب رو میداد من بخورم . بعد هم هروقت مست و لایعقل می شد سیگار و به دهان من میگذاشت و من هم به هوای اینکه پستانک هست میک می زدم . بعد که با لذت زن اشنا شدم غیراز میک زدن لیس زدن رو هم یاد گرفتم .مهندس اصلان سرفه خفیفی کرد و گفت :محصول یک همچین بابای بی مسئولیتی یک همچین عتیقه ای مثل تو هست . ازکوزه همان برون تراود که در اوست .!!
فرهاد اخم هایش را درهم کشید و گفت :نه دیگه مهندی نداشتیم ها !. پشت سر بابای من حرف نزن .فقط بگو خدابیامرزدش .چون دستش از دنیا کوتاه است
مهندس با پوزخند گفت :ماشاءالله با تحویل پسری همچون تو به جامعه چقدرهم برای خودش خداپدربیامرزی گذاشت .
فرهاد گفت :بیا مهندس از بحث اصلی خارج نشیم .بحث روی باسن هوسناک و فریبنده نفیسه بود .میدونی دیدن باسن نفیسه منو یاد دوتا خاطره میندازه !
مهندس :لابد خاطرات انچنانی ؟
فرهد بالبخند گفت :بهرحال شنیدنش خالی از لطف نیست . اولین خاطره مال دوره سربازیم هست . اون زمان جنگ بود و توی جبهه بودم . یک روز ما رو برای تمرین عملیات سینه خیز می بردند من چون شکمم زخم شده بود نمی تونستم اون رو روی زمین بکشم برای همین شکمم را بالا میدادم و سینه خیز می رفتم این باعث می شد باسنم را به سمت بالا بدهم تا اینکه فرمانده مان که یک بچه شاه عبدالعظیمی باحال بود بمن گفت اهای فرهاد کامیاب !بدبخت باسن ات را بده پایین .اگر توی خط مقدم موقع جنگ هم بخواهی اینطوری قنبل کنی دیده بان عراقی اولین چیزی رو که می بینه باسن توست .بعد هم گرای باسن ات رو میده .اونوقت با یک خمپاره 60 قشنگ می زنند وسط ماتحتت و تو رو از عقب به دوقسمت مساوی تقسیم می کنند .
مهندس اصلان : خب خاطره دیگه ؟
فرهاد : خاطره دیگه ام اینکه دوسه سال پیش با یک دختری بنام سهیلا رفیق شدم . وقتی از بالای دربند به پایین می اومدیم .دستم رو روی باسن اش گذاشتم و گفتم ای بابا تو که هیچی نداری !.سهیلا هم بمن گفت :خب دیگه این از بخت بد من هست که تو از زن های باسن دار خوشت میاد . ولی خب ما از اون بهره ای نبردیم .آخه میدونی زنهای این دوره مثل ماشین پراید می مونند بر دو نوع هستند هاچ بک و صندوق دار !. شانس بد ما هاچ بک از کار دراومدیم .
مهندس اصلان سیگارش را از گوشه لب برداشت و گفت : فرهاد تو چرا اینقدر تمرکزت روی باسن زنهاست .این یک نوع انحراف جنسی هست .من که بارها گفتم تو فرهاد بیماری یک بیمار !
فرهاد گفت :مهندس بازهم که توانگ زدی . اولا اینکه من تو یک کتاب خوندم که روایتی هست که میگه خدا خطاب به مردها گفته زنها مثل زمین های زراعی شما هستند تو هر نقطه از بدن اونها که دلتون خواست میتونید بذر خودتون رو بکارید . ثانیا هرکسی زن رو به چیزی تشبیه می کنه .من از این تشبیه خیلی خوشم میاد که میگه "زن مثل نامه میمونه ،وقتی روی اون رو خوندی باید برگردی پشتش رو هم بخونی "حالا مهندس شما چه تشبیهی رو می پسندید .
مهندس گفت :اولا که من به "سکس مقعدی "اعتقادی ندارم . اون رو یک انحراف بشمار می ارم و مغایر با کرامت انسانی میدونم .حتی حیوانات نیز چنین رفتاری در رابطه جنسی از خودشون نشون نمی دن .واما بنظر من .من هرگز اینطور غرق شدن در شهوت اون هم بطور ذهنی یا جسمی را نمی پسندم .اعتیاد به سکس بدترین و ویرانگرترین اعتیادهاست . بنظر من خوشگل ترین زن عالم هم مثل یک خانه ییلاقی خارج از شهر فقط برای یک شب اقامت مناسبه نه بیشتر !برای همین هیچوقت مثل تو خودم رو دچار این ذهنیات سکسی ویرانگر نکردم .میدونی فرهاد ادمهایی مثل تو و امثال تو منو یادحکایتی از مولوی میندازی .
فرهاد با تعجب گفت :چه حکایتی ؟
مهندس چوب جلوی پایش را با پای چپ کنار زد و گفت : مولوی یک حکایتی داره میگه یک مرد معرکه گیری به کوهستان میره اونجا اژدهای یخ زده ای رو پیدا می کنه برای برپا کردن بساط معرکه گیری اون اژدها رو وسط شهر میاره و زیر افتاب قرار میده تا یخ هایش ذوب شود و اژدها جان بگیرد .
فرهاد دود را از دهن بیرون می دهد و می گوید :خب بعد چی شد مهندس ؟
مهندس :وقتی یخ ها ذوب می شود و اژدها جان می گیرد اول از همه مرد معرکه گیر را می بلعد و قربانی می سازد .
فرهاد :خب .منظورتون چیه مهندس ؟
مهندس :ببین فرهاد جان .این یک حکایت تمثیلی هست .اژ دها در اینجا نماد شهوت هست .مولوی با روایت این حکایت میگه بگذارید این اژدهای شهوت که در درون شماست خواب بماند .انرا تحریک نکنید و بیدار نکنید که اگر سربرآورد انچنان طغیانی خواهد کرد که اول خود شما را قربانی می سازد . حالا بعداز قرن ها این پیش بینی مولانا تحقق پیدا کرده است و نتیجه این ولنگاوری جنسی پدیده "ایدز "است که بنظر من همان اژدهای مورد تعبیر مولاناست .
فرهاد لبخند شیطنت امیزی می زند و می گوید :ولی مهندس . فکر می کنم اگر در زمان مولانا کاندوم اختراع می شد .مولانا چنین حکایتی رو بیان نمی کرد !
مهندس گفت : اگر بخواهد بلایی نازل شود می شود چه باکاندوم چه بدون کاندوم .مخصوصا کاندوم های این دوره هم که اعتباری بهشون نیست و زود پاره میشن !!
فرهاد با صدای بلند قهقه ای سر داد و گفت : نه بابا ،مهندس تو هم اینکاره ای و ما خبر نداشتیم .ناکس تو که تو وادی عرفان سیر می کنی .از کجا میدونی کاندوم های این دوره زود پاره میشن !
بعد در حالیکه صدای قهقه مستانه اش را بلندتر کرده بود گفت : مهندس !.اینبار خواستی کاندوم بخری بیا من ببرمت یکجا که جنس های مرغوبشو سواکنی که بسادگی پاره نشن !
مهندس گفت : درسته ما اینکاره نیستیم .ولی بهرحال با ادمهایی مثل تو سروکار داریم که اخرین اطلاعات رو دراین باره بما میگن .من یک رفیق دیگه دارم که اون از تو عتیقه تره . اون هم جدیدا دچار بیماری عفونی تناسلی شده که احتمال ایدز دادند .وقتی بهش گفتم تو که همیشه احتیاط می کردی چی شد که این بلا سرت اومد گفت :اخه مهندس اخرین بار که یک فاحشه رو به خونه بردم در حین عملیات کاندوم پاره شد !.من هم گفتم چشمت کور !یک بار جستی ملخک ،دوبار جستی ملخک ،تا کی بجستی ملخک !
فرهاد گفت :مهندس صحبت از کاندوم به میون اوردی یاد یک جوک افتادم که دوست دختر قبلی ام برام با اس .ام .اس فرستاده بود که هنوز تو حافظه موبایلم دارم . میگه یک بابایی یک دختر چشم و گوش بسته رو تور میکنه و می بره خونه اش و ترتیب دختره رو میده . دختره فرداش میاد برای دوستش تعریف میکنه میگه این پسره که منو برد خونه شون و ترتیب منو داد خیلی پسرپاکی بود .
دوستش میگه :از کجا میدونی ؟
دختره میگه : اخه نمیدونی اونجاش !اینقدر نو مونده بود که هنوز پلاستیک رویش را درنیاورده بودند !!!!
مهندس لبخندی زد و سر به پایین انداخت
فرهاد گفت : ولی مهندس . من خودم هم از این وضعیتی که به اون دچارم راضی نیستم . من چه گناهی کردم که خدا اینقدر غریزه سکس رو در وجود من تقویت کرد . این میل به سکس تمام وجود منو دربرگرفته . هرکاری می کنم و هر قدمی که بر می دارم برای پایین تنه ام هست
مهندس گفت :خب طبیعه .بخاطر اینکه تو تکلیفت رو با پایین تنه ات روشن نکردی .
فرهاد :چطوری روشن کنم
مهندس :اخه مرد حسابی !ادم اینقدر ذلیل پایین تنه اش که نمیشه . اخه اون بتو اویزونه !تو که به اون اویزون نیستی که اینقدر تحت انقیادش قرار داری .
دخیل بردفینه (قسمت دهم )
مهندس ابتدای جاده خاکی توقف کرد .کمی بعد مهرداد و نفیسه هم با خودروهایشان رسیدند . بهرام از اتومبیل پیاده شد و به سمت خودروی مهرداد رفت . مهرداد درب را باز کرد و از اتومبیل پیاده شد . بهرام نگاهی توام بالبخند به مهرداد زد و نگاهی هم به درون ماشین مهرداد انداخت و یک "خسته نباشید "به دوکارگر اجیرشده افغانی گفت و بعد دست روی شانه مهرداد نهاد و گفت :
- تا محل دفینه یک ربع راه بیشتر نیست ما توی جاده خاکی همراه ما بیائید .فقط جاده یک خورده لغزنده هست . بخاطر سیلابی که از مسیرهای مختلف جاده ردشده شکاف هایی درجاده بوجود اومده که البته عمق کمی دارند .بنابراین باسرعت کمتر حرکت کن تا موقع رسیدن به این چاله چوله ها بتون یبا تمام کلاچ این دست انداز ها رو رد کنید .
مهرداد در صورت بهرام نگریست و گفت : خب .با فرهاد که نشسته بودید .خیلی غیبت مارو کردید . لابد باکمک فرهاد حسابی مارو پیش مهندس لکه حیض کردید
بهرام سر را به علامت تاسف به راست و چپ چرخاند و گفت : ول کنید بابا دل خوشی دارید ها !. توی این گیر ودار تو و فرهاد کیلویی چند هستید . مهمان چشم دیدن مهمان را ندارد صاحبخانه هردو را . این رقابت تو و فرهاد که حالا به عداوت رسیده اخر ماجرا را به کجا بکشاند خدا میدا